پگاه حوزه - دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم - الصفحة ٤ - مجتهد تبریزی و سکولارهای آذربایجانی - راهدار احمد

مجتهد تبریزی و سکولارهای آذربایجانی
راهدار احمد

اشاره:
ميرزا حسن مجتهد تبريزى از شخصيت‌هاى تاريخى است كه از زمان خويش تاكنون به‌خاطر مواضع اصولى و ارزش‌گرايانه خود، اتهام‌هايى به او نسبت داده شده است؛ در عين حال، شخصيت او چنان بوده است كه تاريخ نتوانسته نكات مثبت مربوط به وى را از ديده آيندگان حذف نمايد. او از مؤسسّان و بنيان‌گذاران مشروطه تبريز بود؛ اما تندروى‌هاى برخى‌مشروطه‌خواهان، او را به موضع مخالفت با آنان سوق داد. نوشتار حاضر، ضمن تشريح جايگاه مردمى و محبوبيّت و نفوذ اجتماعى مجتهد تبريزى به مبارزات سياسى اجتماعى ايشان با استبداد، استعمار، فرق ضالّه و بدعت‌ها مى‌پردازد و در اين راستا به پاسخ اتهام‌هايى چون استبدادخواهى و هم‌كارى ايشان با روسيه مى‌پردازد. در اين ميان، عنايت ثقة الاسلام تبريزى كه در مشروطه‌خواهى او ترديدى وجود ندارد نسبت به مجتهد تبريزى، از نكات جالب تاريخى است.

مقدّمه
در نهضت مشروطه، چهار عنصر روحانيان، مردم، روشنفكران غرب‌زده و دربار، نقش‌آفريدند.(١) در اين ميان، سهم روحانيان، بيش‌تر در »تكوين و راه‌اندازى« و »هدايت و رهبرى« نهضت، سهم مردم، در همراهى و پيروى از رهبرى نهضت و بدين وسيله آماده ساختن بستر رشد و تكامل آن تا مرز توفيق و پيروزى، سهم روشنفكران غرب‌زده، بيش‌تر در سوق دادن نهضت به مشروطه غربى و انحراف از اصول آرمانى و نخستين آن كه مورد نظر علماى شيعه بود و سهم دربار، بيش‌تر در حفظ منافع شخصى كه مستلزم مخالفت با مشروطه بود، مشهود است.(٢)
ميان ولايات و ايالات آن روز ايران، هر چهار عنصر ياد شده در ايالت آذربايجان و به ويژه شهر تبريز، فعاليت چشم‌گيرى در مقايسه با ديگر ولايات داشته‌اند؛(٣) به گونه‌اى كه تأثير فعاليت اين چهار عنصر در تبريز، كم‌تر از تأثير فعاليت آن‌ها در تهران نبوده است. به عبارت ديگر؛ شهر تبريز اگر نه در نطفه و تكوين نهضت مشروطه به يقين، يكى از مراكز ثقل و مهم رشد و سرعت‌گيرى نهضت مشروطه ايران است تا جايى كه مى‌توان ادعا كرد: مشروطه تبريز، نمايى كوچك از مشروطه ايران با همه شاخصه‌هاى آن است. از اين‌رو، شناخت و آگاهى از نقش و سهم عناصر چهارگانه تبريزى در كل جريان و نهضت مشروطه، ما را به شناخت دقيق‌ترى از اين نهضت عظيم دينى رهنمون مى‌سازد و در نتيجه، آينه شفاف‌ترى از تاريخ گذشته براى بازتاب عبرت‌ها و پندها در افق‌ها و ساحات حال و آينده در اختيار ما قرار مى‌دهد. به همين علت، نوشته حاضر در صدد است تا از زاويه نگاهى اجمالى به زندگى و انديشه سياسى حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد (مشهورترين مجتهد تبريز در عصر مشروطه) به ارزيابى و تبيين تأثير و نقش آن در روند اين نهضت بپردازد. متون تاريخى درباره نامبرده، به داورى‌هاى گوناگونى‌پرداخته‌اند. برخى مثل كسروى، ملك‌زاده، اميرخيزى، تقى‌زاده و... وى را در زمره مخالفان مشروطه نام برده، و وى را به حمايت از استبداد، جاسوسى روس، رشوه‌خوارى و رباخوارى و... متّهم كرده‌اند و در مقابل، برخى مثل ثقه الاسلام تبريزى، سيّدين طباطبايى و بهبهانى و... نه تنها وى را مخالف مشروطه نمى‌شمرند و او را از اين‌گونه اتّهامات برى‌ء مى‌دانند، بلكه او را »مؤسّس و مصحّح مشروطه تبريز)(٤) معرّفى كرده‌اند. اين نوشته نيز در سير تحقيقى خود به ديدگاه دوم رسيده و از آن دفاع مى‌كند.

١) تبار و خاندان
آيت‌الله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى، فرزند حاجى ميرزا محمدباقر مجتهد امام جمعه، برادرزاده حاجى ميرزا جواد آقا مجتهد، و عموى حاجى ميرزا عبدالكريم آقا، امام جمعه تبريز است. وى از خاندان علم و فقاهت بوده؛ به طورى كه بسيارى از افراد اين خاندان، از بزرگان علمى فقهى عصر خود به شمار مى‌رفته و همه آن‌ها داراى پايگاه اجتماعى قوى و گسترده‌اى بوده‌اند. افزون بر اين، برخى از اهل علم اين خاندان، مثل آيت‌الله، حاجى ميرزا جواد آقا مجتهد (م ١٣١٣ق) كه در عصر خود، مرجعى پرنفوذ بوده است، از پيشروان مبارزه ضدّ استعمار انگليس،(٥) و برخى مثل آيت‌الله شهيد، حاجى‌ميرزا عبدالكريم آقا مجتهد (م ١٣٣٦ ق) از پيش‌گامان مبارزه ضد بدعت‌هاى نوظهور بوده و در اين راه، به درجه رفيع شهادت رسيده‌اند.
شهرت مجتهد و خاندان وى، از مرزهاى ايران فراتر رفته بود؛ چنان كه عبدالرحمن كواكبى، نويسنده مشهور عرب، در كتاب ام‌القرى،(٦) نمايندگى ايران شيعه را در مجلس منعقده در مكه، به مجتهد تبريزى داده است.(٧)

٢) تحصيلات و موقعيت علمى
مجتهد تبريزى، تحصيلات عاليه خود را در محضر بزرگانى چون حاج ميرزا محمد حسن شيرازى (معروف به ميرزاى بزرگ شيرازى، پرچم دار نهضت تحريم) سيّد حسين كوه‌كمرى، آخوند ملاعلى نهاوندى، شيخ حسن مامقانى و... گذرانده است. وى‌در سنين جوانى به درجه اجتهاد نايل شد. تشريح الاصول، كتاب الطهاره و رساله‌اى در مقدمه واجب، برخى از تأليفات اوست. وى در عصر خود، مقام علمى بالا و مشهورى داشته است. چند نقل تاريخى ذيل، به راحتى مى‌تواند اين ادعا را اثبات كند:
الف) آيت‌الله مامقانى، استاد مجتهد در مورد او مى‌گويد: عجب دارم از هم شهرى‌هاى خود كه با وجود مردى مثل او، به نجف توجه دارند.(٨)
ب) پس از آشوب ذى‌حجه ١٣٢٤ ق تبريز در مخالفت با محمدعلى شاه براى أخذ مشروطه تامه، قرار شد بين مجلس شوراى تهران و حكومت تبريز مذاكراتى صورت گيرد. ثقه الاسلام پيشنهاد كرد كه نماينده حكومت تبريز، مجتهد تبريزى باشد. برخى گفتند: »تنها مجتهد نباشد؛ بلكه تمامى علما باشند«. ثقه الاسلام در پاسخ گفت: »جناب مجتهد، تمام علما است«.(٩)
ج) نويسنده كتاب زندگى‌نامه شهيد نيك نام ثقه الاسلام تبريزى مى‌نويسد: »ايشان در زمان خود، اعلم و اسنّ مجتهدين عهد خود بوده و قضاوت و فتاواى فقهى عميق و وسيع داشته و در معضلات شرعى و فقهى چيره‌دست‌تر از ديگران به شمار مى‌رفته است«.(١٠)

٣) پايگاه اجتماعى
يكى از بارزترين وجوه تفاوت عالمان حقيقى و واقعى از عالم‌نماها و نيز از روشنفكران، گستره ارتباط آن‌ها با مردم است. عالمان حقيقى همواره با توده مردم بوده‌اند و نوع حكومت آن‌ها بر مردم، حكومت بر قلب‌ها بوده است؛ يعنى برخوردارى از نوعى سلطه باطنى. مجتهد تبريزى از آن نوع عالمانى است كه پس از عمرى زيستن ميان مردم و نزديك به دو دهه مبارزه با دولت وقت و يك دهه با مشروطه‌خواهان مخالف خود، هم‌چنان وجاهت بالايى داشته است. استنادهاى تاريخى ذيل كه گزينشى از مقاطع گوناگون حيات اجتماعى سياسى مجتهد مى‌باشد، اين امر را تأييد مى‌كند:
الف) در اوايل مشروطه (١٣٢٤ ق) كه آزادى‌خواهان تبريز جمع شدند تا اعتراض‌شان را به برخى اعمال مخالف مشروطه كه از سوى دربار صورت گرفته بود، اعلان كنند، تلگرافى تهيه شد تا براى شاه و نيز براى عالمان تهران ارسال شود. ميان اين مجتمعان، مجتهد تبريزى نبود. اين امر باعث شد تا ثقه الاسلام، تلگراف را تا زمان حضور وى مخابره نكند. او معتقد بود كه اگر مجتهد و امام جمعه (ميرزا عبدالكريم) در جمع مجتمعان نباشند، در نظر تهرانيان اثر سوء خواهد داشت.(١١)
ب) در سال‌هاى ١٣٢٥ و ١٣٢٦ قمرى كه مجتهد در تهران تبعيد بود، مردم آذربايجان مكرر از مقامات مربوطه، بازگرداندن او را به تبريز تقاضا مى‌كردند و اين امر، به خوبى از سخنان سيد عبدالله بهبهانى (پيشواى مشهور مشروطه) نمايان است:
در باب جناب حجت‌الاسلام، آقاى حاجى ميرزا حسن آقا، اهالى آذربايجان استدعا كرده و استغاثه نموده‌اند كه تشريف ببرند؛ چون در واقع، پيشوا و آقاى مملكت هستند و خوب نيست [ مردم آن ايالت ] بيش از اين بى‌پيشوا باشند.(١٢)
ج) مجتهد ، هنگام بازگشت از تبعيد (تهران) به تبريز (١٣٢٦ ق)، اوايل ربيع‌الاول حركت كرد و اواخر آن وارد تبريز شد. علت به درازا كشيدن مسافرت اين بوده كه مجتهد در اين مدت طولانى از سوى مردم در شهرهاى در مسير، پذيرايى مى‌شده است. در روز ورودش به تبريز نيز از وى استقبال باشكوهى شده؛ چنان‌كه ثقه الاسلام در كتاب مجمل‌الحوادث و در نامه خصوصى ديگرى مى‌نويسد:
از باسمنج سوار تخت روان بوده و از باغ حاج سيد مرتضى تا باغ حاج ابراهيم و از آن‌جا تا خانه خودشان، تخت را به سر دوش، مردم حركت مى‌داده‌اند.(١٣)
د) در سال ١٣٢٩ ق كه اولتيماتوم روس (١٩١١ م) به ايران تحويل داده و پاى استقلال كشور مطرح شد، انجمن تبريز كه نيك مى‌دانست وجود مجتهد در اتحاد مردم بسيار مؤثر است، طى نامه‌هايى از مجتهد كه در حالت ناراحتى به محل زمين‌هاى‌خود در »كندرود« رفته بود، خواستند تا به شهر بازگردد.(١٤)
ه) زمانى كه انجمن ايالتى تبريز، مجتهد را به »كندرود« تبعيد كرده بود، همچنان مردم تبريز، دعاوى مهم خود را به او حواله مى‌دادند و اسناد مُهر شده به مُهر او را تا حدّ اسناد رسمى قبول داشتند و با اين‌كه ٣٠ سال تمام قضاوت كرد، توانست وجهه اجتماعى خود را محفوظ بدارد؛ به طورى كه كسى از موافق و مخالف در اين خصوص به وى نسبت اشتباه و سوء نيّت و جهل نداده است. اين امر نشان مى‌دهد كه حتى مخالفان وى، اعتبار و منزلت او را قبول داشتند.(١٥)
و) كسروى كه در جاى‌جاى نوشته‌هايش، وقايع تاريخى را به گونه‌اى تحليل كرده است كه كوتاهى‌ها، خيانت‌ها و... همه به پاى مجتهد تمام مى‌شود، او را »بزرگ‌ترين عالم مردم‌دار تبريز« معرفى مى‌كند و تقى‌زاده نيز به »فضل و تقوا و پاكى مُهر« مجتهد و نيز »انصاف و تواضع علمى« وى اعتراف دارد.(١٦)

٤) فعاليت‌هاى سياسى
١ - ٤) مخالفت با ظلم و استبداد
از مشخصات حكومت ديكتاتور و مستبد، يكى اين است كه نهاد يا مركز خاصى را براى رفع گرفتارى‌ها و تظلم‌خواهى‌هاى‌مردم و رعيّت در نظام حكومتى خود پيش‌بينى نمى‌كند. در چنين نظام‌هايى به طور معمول، مشكلات و گرفتارى‌هاى مردم از طريق رشوه و باج دادن به ايادى دربار حل مى‌شود. در موارد نادرى نيز امكان مراجعه به شخص پادشاه براى تظلم‌خواهى وجود دارد كه آن هم در موارد بسيارى نه تنها مشكلى را رفع نمى‌كند، بلكه بر آن مى‌افزايد. چند نقل تاريخى ذيل، نمونه‌اى از اين موارد است:
الف) سال‌ها پيش، يكى از سفارت‌خانه‌هاى خارجى مقيم تهران، يكى از كارمندان اروپايى خود را براى انجام مأموريتى، از تهران روانه كرمان كرد. اين كارمند سفارت، در راه به هر چاپارخانه‌اى كه مى‌رسيد، اسب خود را رها مى‌كرد و پس از استراحت كوتاهى، يك اسب تازه نفس مى‌گرفت و به سفر ادامه مى‌داد. در راه، اكثر چاپارخانه‌ها اسب تازه نفسى در اختيارش مى‌گذاشتند؛ اما در يكى از چاپارخانه‌ها، متصدى، از دادن اسب خوددارى كرد و گفت: اسب‌هاى من خسته‌اند. كارمند اروپايى سفارت، ناگهان چاقوى خود را از جيب درآورد و با يك دست فوراً گوش متصدى چاپارخانه را گرفت و با دست ديگرش چاقو را به گوش او كشيد و آن را بريد. متصدى چاپارخانه به تهران آمد و يكسره نزد ناصرالدين شاه رفت و عريضه‌اى نوشت و از آن كارمند اروپايى شكايت كرد. مرد گستاخ اروپايى احضار شد و البته به شاه گفت كه مأموريت مهمى داشته و متصدى، اسب نداده و او مجبور شده گوش او را ببرد. جالب اين‌جا است كه شاه، وقتى اين حرف‌ها را شنيد، تازه به متصدى چاپارخانه گير داد كه تو چرا به كارمند سفارت، اسب نداده‌اى؟ و به عنوان مجازات، دستور داد تا گوش ديگر او را نيز ببرند!(١٧)
ب) حاجى عباس لاكه ديزجى كه براى دادخواهى به محمدعلى ميرزا وليعهد مراجعه مى‌كند، محمدعلى ميرزا دستور مى‌دهد تا پسر حاجى عباس را آن‌قدر شكنجه دهند تا كشته شود و نيز دستور مى‌دهد تا حاجى عباس را به زندان اندازند. حاجى عباس مدت‌ها بعد از زندان فرار مى‌كند و به حاجى ميرزا حسن مجتهد پناه مى‌آورد(١٨) و در منزل وى بست مى‌نشيند تا جنبش مشروطه پيش مى‌آيد.(١٩)
ج) ميرزا رضا كرمانى كه از طريق دست‌فروشى و دوره گردى روزگارخود را مى‌گذراند، »روزى به مجلس دربار و مجمع وزرا و اعيان وارد شد و از نايب السلطنه شكايت آغاز نمود كه دو سال‌بيشتر است متجاوز از هزار تومان طلبم در نزد كارگزاران شما مانده، از دويدن كفش‌ها پاره كردم و از كسب و كار آواره شده به‌دردم چاره نمى‌شود. از طرف مجلس به نايب السلطنه نوشتند، جواب نوشت كه اگر اين شخص با كسان من حسابى داشته‌باشد، قدغن مى‌كنم معين و مفروغ كنند. مدتى بر اين گذشت، يك روز كه به ضرورتى نايب السلطنه در مجلس وزرا حضورداشت ميرزا رضا ورود و تجديد تظلم كرد، صورت ابتياعات را كه نايب السلطنه خود به تدريج از او برده بود به ميان گذاشت‌و سخت ناليد. نايب السلطنه گفت او را بفرستند و تمام طلبش پرداخته شود. ميرزا رضا را بردند و طلب او را نقد حاضر كردندو اداى آن به حكم شاه‌زاده مشروط به آن شد كه در شماره و تحويل هر يك تومان، يك سيلى به پس گردنش زده شود. ميرزارضا به اين قضا رضا داده و طلبى را كه از وصولش نوميد بود، به تحمل اين رنج گرفت. اما كينه و خشم نايب السلطنه به اين‌ضربات فرو ننشست و او را به عقوبت‌هاى ديگر تهديد كردند و با استيلاى حكومتى براى او بهانه جويى مى‌شد«.(٢٠)
د) يكى از خفيه نويسان عصر قاجار درباره رفتارحاكمان و حكومت فارس مى نويسد:»متصل شب‌ها دزدى‌مى‌شود، هر چه به حكومت عارض مى‌شوند يا پسر يا زن يا بستگان صاحب مال را گرفته حبس مى‌نمايند تا آن‌كه خودصاحب مال برود نوشته رسيد اموال مسروقه خود را بدهد و چند تومانى هم خدمتانه به‌علاوه مال رفته به حاجى‌آقاجان فراش‌باشى بيگلر بيگى‌داده، بستگان خود را مرخص بنمايد. از قرارى كه مى‌گويند تمام اغتشاش شهر از حاجى آقاجان فراش‌باشى بيگلر بيگى‌است. ديگر آن‌كه هرچه دزدى مى‌شود كسى از ترس اين‌كه بستگان خودش را بگيرند حبس نمايند،عارض نمى‌شود.(٢١)
ه) حاج سياح در خاطرات خود مى‌نويسد: درسال ١٢٩٥ ق، هنگامى كه ناصرالدين شاه براى بدرقه فرزندش ظل‌السلطان از تهران به شهر رى مى‌رفت، نزديك‌شهر رى جمعى از سربازان خواستند از صاحب منصبان خود به علت نپرداختن حقوق‌شان به شاه شكايت برند. نگهبانان ازاين كار جلوگيرى كره و آن‌ها را مورد ضرب و شتم قرار دادند. در اين ميان، برخى از سربازان هم به سوى مأموران سنگ پرتاب‌كردند و از قضا يكى از سنگ‌ها به كالسكه شاه برخورد كرد. او علاءالدوله را مأمور كرد تا خواسته آنان را به اطلاع برساند.علاءالدوله كه با صاحب منصبان آن قشون مرتبط بود، به شاه وانمود كرد كه اين سربازها به شاه ياغى شده و مى‌گويند اگرمرخص نكنند سنگ‌باران مى‌كنيم. ظل السلطان به شاه پيشنهاد كرد كه از سربازان بگذرد و از سرتيپ ايشان مؤاخذه فرمايد كه‌بيچارگان را به اين امر شنيع مجبور كرده. ليكن شاه امر مى‌كند جمعى از جوانان آنها را بگيرند. سى نفر را گرفتند. به تهران‌برگشت و بدون استنطاق و سؤال و جواب امر كرد ده نفر زبده جوانان آنان را به دار كشند. بيست نفر را به چوب و فلك‌بسته اين‌قدر چوب زدند كه گوشت پاها ريخته، همه غش كرده به حال مرگ افتادند و گوش ايشان را بريدند. من ] حاج سياح [ به وجيه‌الله ميرزا گفتم كه چرا تو رفته جوانان‌خوب را انتخاب كرده براى تيغ جلاد آوردى؟ در جواب گفت كه من خيال كردم بلكه شاه به جوانى آن‌ها رحم كند و نگيرد. ازقضا اين سربازان عارض هم نبودند، بلكه بى خبر بودند. ايشان را از قراول‌خانه احضار كرده بودند و به شادى مى‌آمده‌اند كه انعام دريافت دارند. به اين بلا دچار شدند و كسى‌از درباريان توسط نكرد به جز سپه‌سالار كه به خاك افتاده عفو خواست، شاه گفت: فضولى موقوف. (٢٢)
در چنين وضعى كه مى‌توان آن را در بيش‌تر ادوار تاريخى ايران بازيافت، مراجع، عالمان و به طور عموم روحانيان شيعه، مستحكم‌ترين پناه‌گاه براى مظلومان بوده‌اند. براى اثبات اين مدعا، نمونه‌هاى فراوانى را مى‌توان به لحاظ تاريخى ارايه داد كه جريان حاج عباس لاكه ديزجى يكى از آن‌ها است. مجتهد تبريزى در زمان خود، ادامه دهنده اين نقش تاريخى عالمان شيعه در تبريز بوده است. خانه وى محل مراجعه و دادخواست مردم ستم‌ديده بود. مردم به مجتهد پناه مى‌آوردند و از او براى‌دفاع از حق‌شان كمك مى خواستند. فراوانى اين مراجعات به اندازه‌اى بوده است كه حتى بدخواهان مجتهد نيز به‌رغم تلاشى كه براى سرپوش گذاشتن اين خصيصه‌هاى مجتهد داشتند، نتوانستند هيچ نامى از آن نبرند و هر كدام، به نوعى به روحيه مردم‌دار مجتهد اشاره كرده‌اند. كسروى و ديگر نويسندگان عصر مشروطه، همگى مجتهد را »عالمى مردم‌دار« معرفى‌كرده‌اند. اين پرسش مطرح مى شود كه چرا مردم به شخصيتى دل مى‌بندند و همواره در كنارش مى‌مانند؟ از مجموع نوشته‌هاى كسروى، ملك‌زاده، اميرخيزى، فتحى و... برمى‌آيد كه از نظر آنان، علت مراجعه مردم به مجتهد چند چيز است:
الف) خاندان مجتهد، (نسل اندر نسل) عهده‌دار مسايل دينى مردم بودند. اين امر باعث مى‌شد تا مردم كه بيش‌تر آن‌ها دين‌دار و به دين معتقد بودند، به طور سنتى طرفدار مجتهد باشند و از وى دفاع كنند.
ب) سال‌هاى متمادى، رابطه عالم شهر و مردم، رابطه مريد و مراد و به عبارت ديگر، رابطه عبد و مولا بود. اين رابطه باعث مى‌شد تا مردم هنگام سختى، تصميم‌هاى مخالف مراد خود اتخاذ نكنند.
ج) كشاورزان و زارعان كه در آن هنگام اكثريت مردم هر شهر را دارا بودند، »وظايف دينى را سخت محترم مى‌شمردند«؛ به همين لحاظ، از متوليان دينى دفاع مى‌كردند. به تعبير ن. ملكم يك مأمور انگليسى در يزد در كتاب »پنج سال در يك شهر ايران«: »بيگانگى عمومى مردم و علما از دولت، آنان را به هم نزديك‌تر مى‌كرد. علما نه فقط به منزله رهبران محلى،بلكه همچون رهبران ملى عمل مى‌كردند. آگاهى ملى به عنوان نيروى محرك تا مدت‌ها پس از دوران قاجار هم وجود نداشت. وفادارى بيشتر نسبت به اسلام ابراز مى‌شد نه به ايران«.(٢٣)
در خصوص اين مطالب، چند نكته قابل ملاحظه است:
الف) اينكه خاندان مجتهد توانسته‌اند نسل در نسل عهده‌دار امور دينى مردم باشند، خود دليلى بر همدلى و همراهى خاندان وى با مردم است؛ چه اين‌كه اگر مجتهد و خاندانش در رفع مشكلات مردم نمى‌كوشيدند، به يقين، مردم در دراز مدت از آن‌ها زده مى‌شدند و تنهاى‌شان مى‌گذاشتند؛ اما مى‌بينيم كه حتى در كوران نهضت مشروطه كه دست‌هاى پنهان و آشكار فراوانى از سوى افراطى‌هاى مشروطه‌طلب براى خراب كردن مجتهد و در نتيجه دور كردن او مردم از او، مشغول به كار شده بودند، باز هم مجتهد همچنان نزد مردم محترم بوده تا جايى كه هنگام بازگشت از تهران و در آستانه ورود به تبريز، فاصله بسيار زيادى را بر دوش مردم قرار داشته است.(٢٤)
ب) اين‌كه چون رابطه مردم با عالمان از سنخ رابطه مريد و مراد يا رابطه عبد و مولا بوده است، بنابراين، مردم نمى‌توانستند با آن‌ها مخالفت كنند، به لحاظ تاريخى نه تنها قابل اثبات نيست، بلكه معارض‌هاى جدى دارد؛ چه اين‌كه، اتفاقاً رابطه عبد و مولا ميان پادشاه (خان، ارباب و...) و رعيت بسيار بيش‌تر از اين نوع رابطه ميان عالمان و مردم بوده است؛ ولى‌تاريخ، بارها شاهد بوده است كه مردم، اين اربابان ظالم را به راحتى كنار گذاشته‌اند و جريان نهضت مشروطه يكى از آن موارد است؛ به همين علت، در روايت آمده است: »الملك يبقى مع الكفر و لايبقى مع الظلم«. از سوى ديگر، نمونه‌هاى كمى‌را نيز مى توان يادآور شد كه همين عالمان وقتى به مردم پشت كرده و با ظالمان هم‌دست شده‌اند نيز مردم دست از آن‌ها كشيده‌اند؛ پس نمى‌توان طرفدارى مردم از مجتهد را فقط به اين علت كه مجتهد مراد و مولاى مردم بوده و مردم را ياراى‌مخالفت با وى نبوده است، مورد سؤال قرارداد و كم‌رنگ كرد؛ ضمن اين‌كه اساساً نوع اطاعت مردم از عالم و مجتهد، با نوع اطاعت همان مردم از پادشاه و ارباب متفاوت است. مجتهد، هرگز مردم را به اطاعت از خود فرا نمى‌خواند؛ بلكه به اطاعت از حكم خدا دعوت مى‌كند و به همين علت در فتوا و فرمانى كه صادر مى‌كند، خود را نيز مورد خطاب قرار مى‌دهد و در كنار مردم و بلكه بيش‌تر از آن‌ها در امتثال آن مى‌كوشد؛ ولى پادشاه مستبد، اولاً فرمانى كه صادر مى‌كند، فرمان خود او است نه فرمان خدا، و ثانياً هرگز خود را در كنار رعيتش مستحق امتثال نمى‌بيند.

٢ - ٤) مخالفت با استعمار
زمان مجتهد، بسيار اتفاق مى‌افتاد كه اتباع كشورهاى خارجى، در پست‌هاى حساس و مهم كشور قرار گيرند. برخى از آن‌ها تا حدّ وزارت،(٢٥) مشاور شاه و... نيز پيش مى‌رفتند. اين اتباع به‌ويژه با تحميل برخى امور مالى بر اقتصاد ايران، ضربات سختى را وارد كردند. يكى از اين‌ها مسيو پريم بود. او پيش‌كار ماليه، و نماينده نوز بلژيكى (رييس كل گمركات ايران) در تبريز بود كه همگى از سوى امين‌السلطان (صدراعظم وقت) حمايت مى‌شدند؛ از اين‌رو، مبارزه با نوز و پريم، مبارزه با امين‌السلطان، و مبارزه با امين‌السلطان، مبارزه با استعمار بود؛ زيرا او مسؤوليت وام‌هاى كمرشكن ايران از روسيه را به عهده داشت و نيز قرارداد رژى هم با كمك او منعقد شده بود. هرچند مردم تبريز از بلژيكى‌ها و از جمله پريم تنفر داشتند، مبارزه آشكارا با پريم، بهانه نياز داشت. نخستين بهانه براى اين امر را كسروى اين‌گونه بيان مى‌كند:
چون يك ارمنى در حالت مستى به ميرزا على‌اكبر مجاهد، مِى (شراب) تعارف كرد، طلبه‌ها بهانه درآوردند كه به علما توهين شده است و به منزل مجتهد تبريزى رفته و در آن‌جا بناى مخالفت با ميخانه، ميهمان‌خانه و مدرسه‌هاى جديد را نهادند؛ زيرا ملّايان با هر چيز نويى مخالفت مى‌كردند و اين‌ها همه نو بودند و توسط ارمنيان و قفقازيان و... به ايران آمده بود. در اين آشوب و بلوا، چون بازرگانان از گمرك و بلژيكيان رنجيده بودند، آن‌ها نيز بازار را تعطيل كردند و در كنار جماعت ملّايان (علاوه بر شعارهاى آن‌ها) شعار رفتن و اخراج مسيو پريم را نيز سر دادند. پس از مدتى كه آشوب نشست، محمدعلى ميرزا، كالسكه‌اى به دنبال پريم كه در باسمنج بود، مى‌فرستد و او را به شهر بازمى‌گرداند و به جاى وى، مجتهد را از شهر بيرون و به طرف تهران روانه مى‌كند.(٢٦)
به نظر مى‌رسد كه نقل كسروى چندان صائب نباشد؛ چه اين‌كه تنفر مردم از بلژيكى‌ها و نيز درك عالمان و روحانيان تبريز از عمق خيانت و فاجعه‌اى كه اتباع خارجى در كشور پديد مى‌آوردند، به حدى قوى و عميق بود كه به بهانه گرفتن تعارف مِى به ميرزا على‌اكبر مجاهد نيازى نباشد. در هر حال، نتيجه اين مبارزه به رهبرى مجتهد تبريزى، اين شد كه امين‌السلطان (حامى‌بلژيكى ها) در تاريخ ٢٣ جمادى‌الاخر ١٣٢١ قمرى مجبور به استعفا شد و عين‌الدوله به جايش نشست و بعدها وقتى‌محمدعلى ميرزا بر تخت سلطنت نشست، تبريزى‌ها طى تلگرافى‌از وى هفت درخواست كردند كه يكى از آن‌ها، »عزل فورى پريم« بود.(٢٧) اين درخواست در نهايت، با خبرى كه مخبرالسلطنه آورد، محقق شد: »شاه مى‌فرمايد: »با همه محذوراتِ عزل مسيونوز و پريم، آن‌ها را معزول كرديم«. (٢٨)
مخالفت مجتهد با استعمار به اندازه‌اى بود كه حتى پس از فتح تهران و پيروزى مشروطه‌خواهان افراطى و اعدام شيخ فضل‌الله نورى كه مجتهد با وى همگام و همفكر بود نيز حاضر نشد براى حفظ جان خود، به يكى از سفارت‌هاى خارجى پناهنده شود و صرفاً به دهات خود در اطراف تبريز رفت. اين در حالى بود كه قراين نشان مى‌داد مشروطه‌خواهان تازه پيروز شده، براى قلع قمع مخالفان خود، هيچ چيز را مدّ نظر قرار نمى‌دادند.
ميرزا حسن مجتهد مانده و رانده در دهات خود مى‌زيست. ستارخان معتقد بود كه بايد از آذرباييجان برود. براى يكى از املاك او مدعى تراشيده بودند. امام جمعه نوشتة تبعيت از شه‌بندر عثمانى گرفته بود. مجتهد از اين اقدام امتناع كرده بود.(٢٩)
در دوران موسوم به استبداد صغير نيز مجتهد، براى اين‌كه بهانه‌اى به دست روس‌ها نيفتد تا به اشغال تبريز مبادرت ورزند و مدت‌ها سلطه استعمارى خود را بر مردم تحكيم كنند، جانب قشون اعزامى از تهران را گرفت؛ (٣٠) هرچند روس‌ها تبريز را اشغال كردند و اين همراهى مجتهد با قشون دولتى، باعث شد تا مجتهد به هم‌كارى با استبداد (دربار) متهم شود.

٣ - ٤) مخالفت با فرقه‌هاى ضالّه و بدعت‌هاى دينى
از دغدغه‌هاى اساسى مجتهد، جلوگيرى از نضج و شيوع افكار انحرافى و بدعت‌هاى دينى بود. به گواهى اسناد تاريخى در اين خصوص، مجتهد از هيچ كوششى دريغ نكرده، تا آخر عمر به اين رسالت تاريخى پايبند بوده است. برخى از نقل‌هاى‌تاريخى درباره برخورد و درگيرى مجتهد با صاحبان افكار انحرافى و بدعتى عبارتند از:
الف) نويسنده كتاب گيلان در جنبش مشروطيت، با لحنى تمسخرآميز، مخالفت مجتهد تبريزى، حاجى ملّا محمد خمامى، شيخ فضل‌الله نورى و ملّا قربان‌على زنجانى با مشروطيت را به اعتقاد اين اشخاص در مورد نفوذ بابى‌ها در نهضت مشروطه مدلّل مى‌كند و مى‌نويسد:
كسانى كه نغمه مشروطيت به مذاق‌شان خوشايند نبود و با آن به جهاتى به مخالفت برخاسته بودند كم نبودند و اجتماعاتى‌هم داشتند كه گاهى منظم و زمانى برحسب اقتضاى وقت تشكيل مى‌يافت و درباره بدعت جديد كه به عقيده آنان بابى‌ها آن را مطرح ساخته بودند، گل مى‌گفتند و گل مى‌شنيدند.(٣١)
ب) صاحب ريحانه‌الادب درباره مجتهد مى‌نويسد: »در ردّ بعضى عقايد مخالف اعتقاد حقه اثناعشريه، اهتمام تمام به كار مى‌برد«.
ج) از خشم و غيضى كه عباس افندى در نامه خود خطاب به بهائيان تبريز درباره مجتهد ابراز كرده است نيز مى‌توان به تأثير مجتهد در جلوگيرى از شيوع افكار و عقايد منحرف پى برد. افندى در اين نامه مجتهد را »مجتهد بى‌تمييز و ملحد« خوانده و تأكيد كرده است كه »با وجود فتواى تعرض به ياران بهايى تبريز از سوى مجتهد، چگونه مى‌شود كه نويدهاى پيشين به پيروزى‌مسلك بهائيت به زودى جامه عمل بپوشد؟... مگر آن‌كه مجتهد ملحد را مداخله نماند و مخذول گردد«.(٣٢)
د) مجتهد برخى از اقدام‌هاى انجمن را (مثل نهى از قربانى در روز عيد قربان) مصداق بدعت مى‌شمرد و به همين علت، سخت با آن‌ها مبارزه مى‌كرد. نويسنده كتاب رجال آذربايجان در عصر مشروطيت مى‌نويسد:
حاج ميرزا حسن آقا مى‌توانست مانند بسيارى از اشخاص ديگر در گوشه‌اى بنشيند و در اين صورت، جان و مال او محفوظ و وجهه‌اش دست نخورده باقى مى‌ماند؛ اما او وظيفه خود مى‌دانست با بدعت‌ها مخالفت كند و مذهب اسلام را بدين ترتيب حراست نمايد. او براى هوا و هوس خود به اين كار اقدام نكرده بود.(٣٣)
ه) در يادداشت‌هاى علمدارى مى‌خوانيم كه حاج ميرزا حسن آقا، حملات سخت و توهين‌آميزى نسبت به شيخيه مى‌كرد.(٣٤)

٤ - ٤) موضع مجتهد در برابر نهضت مشروطه
الف) هم‌كارى با مشروطه
مرحله اول (در جايگاه رهبرى مشروطه تبريز):
بسيارى از نقش‌هايى كه مجتهد در متن جريان مشروطه ايفا كرده، بيان‌گر اعتبار و وجاهت بالاى او است و با توجه به التزامى كه سران مشروطه‌خواه در برابر فرمان‌هاى مجتهد از خود نشان مى‌دادند، روشن مى‌شود كه وى پايگاه بالايى ميان مشروطه‌خواهان داشته است. نقل‌هاى تاريخى ذيل، به روشنى مى‌توانند اين ادعا را ثابت كنند:
الف) زمانى كه عالمان تهران براى اعتراض به عدم پذيرش مشروطه از سوى شاه به قم مهاجرت كردند (مهاجرت كبرا)، مجتهد تبريزى و ديگر عالمان تبريز، در دفاع از علماى تهران تلگراف مفصلى به شاه زدند كه قسمتى از متن آن را به دليل عبارت‌هاى تند و انقلابى مى‌آوريم:
از صدر اسلام الى يومنا هذا از هيچ ملت كفرى نسبت به علماى اسلام اين توهين وارد نشده بود. اين بى‌احترامى نه تنها به شخص علماى اسلام شده، بلكه در واقع به شرع محمدى(ص) گرديده و ناموس شريعت هتك شده است. اكنون جميع هيأت علماى مذهب، جبران توهين را به وجه كامل از حضور اقدس همايونى خواستارند كه امر و مقرر شود مقصد علماى مهاجرين را انجاح كرده و دل‌جويى از ايشان نموده و با احترام به وطن مألوف معاودت دهند.(٣٥)
اين تلگراف به روشنى به والا بودن شأن و نقش مجتهد در نهضت مشروطه اشاره دارد؛ اما كسروى مبناى اين تلگراف را كه هم‌كارى با مشروطه‌خواهان است به گونه ديگرى تحليل كرده. او مى‌نويسد:
چون عين‌الدوله در صدد بود تا محمدعلى ميرزا را از ولايت عهدى بردارد، محمدعلى ميرزا سخت مى‌كوشيد تا كارى كند كه عين‌الدوله عزل شود؛ از همين روى، او عالمان تبريز را تحريك كرد تا طى تلگرافى به شاه و عالمان قم، از علماى مهاجر به قم اعلام حمايت كنند. اين كار سبب مى‌شد تا علماى شهرهاى ديگر نيز چنين كنند و در نتيجه، موقعيت عين‌الدوله به خطر افتد. وى مى‌نويسد: »اتفاقاً چنين شد؛ زيرا روزى كه تلگراف شاه مبنى بر هم‌كارى با علماى مهاجر و اجابت درخواست علماى بلاد (خاصّه تبريز) به دست وليعهد رسيد، همان روز عين‌الدوله هم عزل شد«.(٣٦)
ب) وقتى محمدعلى ميرزا با اين استدلال كه »چون انتخاب نمايندگان تمام شده و انجمن [ تبريز ] ديگر كارى ندارد، بايد تعطيل شود«، بناى مخالفت با مشروطه را نهاد، خانه مجتهد مركز مهم اجتماع مخالفان محمدعلى ميرزا و موافقان مشروطه بود.
عدّه زيادى به خانه حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد رفته، در حضور نماينده و پيغامبر محمدعلى ميرزا، بناى داد و فرياد و تهديد را گذاردند و چنان آشوبى برپا كردند كه محمدعلى ميرزا مجبور شد رسميت انجمن را بشناسد و مقابل تقاضاهاى انجمن تن در دهد.(٣٧)
ج) در اواخر ذى‌حجه ١٣٢٤ ق، نمايندگان تبريز در مجلس شوراى ملى، طى تلگراف‌هايى از تهران به تبريز، از عدم پيشرفت كارهاى مشروطه بعد از جلوس محمدعلى شاه، اظهار دلتنگى و نگرانى مى‌كنند. در پاسخ و حمايت از آن‌ها، از طرف عالمان تبريز با امضاى مجتهد و ثقة الاسلام، تلگرافى به مجلس شوراى ملى مخابره مى‌شود كه سبب عدم پيشرفت امور و كارهاى شوراى كبرا چيست. مجتهد و ثقه الاسلام هر كدام پيش‌تر نيز جداگانه در تلگرافى به شخص شاه، او را از اوضاع ناآرام تبريز به علت محقق نشدن مشروطه، آگاه مى‌كنند و از وى اجراى قانون مشروطه را مى‌خواهند.(٣٨)
د) وقتى در صفر ١٣٢٥ ق انجمن براى استقرار مشروطه در شهرهاى آذربايجان و افتتاح انجمن‌هاى ايالتى در آن‌ها، ميرزا جواد ناطق (سخنگوى زبردست انجمن) را به ماكو فرستاد، مجتهد به اقبال‌السلطنه ماكويى (حاكم مقتدر ماكو و سرحددار معروف) تلگرافى پندآميز زد كه مشروطه را بپذيرد و با مأموريت ميرزا جواد مخالفت نكند.(٣٩)
ه) در نامه وكيلان آذربايجان به انجمن ايالتى تبريز در خصوص مراجعت مجتهد به تبريز آمده است: »آقاى مجتهد دامت بركاته از مؤسسين اول اين اساس مقدس هستند«.(٤٠)
و) شيخ سليم (عضو افراطى انجمن تبريز كه از عوامل اصلى خروج مجتهد از تبريز بود) در مجلسى كه انجمن در روز بازگشت مجتهد به تبريز براى خيرمقدم‌گويى تشكيل داده بود، ضمن عذرخواهى از مجتهد بابت خطاهاى گذشته، خطاب به مجتهد گفت: از روز اول، رهبر و پيشاهنگ ملت در اين مشروطه حضرات عالى بوده‌ايد.(٤١) اين اعتراف شيخ سليم از آن رو اهميت دارد كه در مقطع قابل ملاحظه‌اى از نهضت مشروطه، وى روياروى مجتهد ايستاده، و حتى يك بار از مجتهد سيلى‌خورده است و همين شخص باعث تبعيد مجتهد مى شود.
ادامه دارد

پى نوشت‌ها:
١. مى‌توان مراحل مهم نهضت مشروطه را با توجه به رويكرد آيت‌اللَّه شهيد شيخ فضل‌اللَّه نورى كه محور اين حركت در تهران بوده است، بدين گونه معرفى كرد: مرحله عدالت‌خواهى، مرحله مشروطه‌خواهى، مرحله مشروطه مشروعه‌خواهى و مرحله مشروعه غير مشروطه‌خواهى. در همه اين مراحل چهارگانه، روحانيان نقش رهبرى نهضت را عهده‌دار بوده‌اند؛ هرچند مرحله دوم را ابتدا غير عالمان (سفارت انگليس) مطرح كردند و عالمان كوشيدند تا آن را در مسير همان آرمان‌هاى‌دينى ذكر شده در مرحله پيشين، هدايت كنند.
٢. البته تعداد كمى از درباريان در زمره روشنفكران غرب‌زده و تعدادى نيز در زمره توده پيرو عالمان قرار مى‌گيرند.
٣. عناصر مهم چهارگانه در نهضت مشروطه در تبريز، داراى نمايندگان شاخص و برجسته‌اى بودند كه از آن ميان مى‌توان به افراد ذيل اشاره كرد:
عالمان: حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد، ثقةالاسلام، امام جمعه خويى؛
روشنفكران: سيد حسن تقى‌زاده، فرشچى، مستشارالدوله؛
درباريان: وليعهد و قشون دولتى؛
توده مردم: ستارخان و باقرخان (رهبران ملى) و...
٤. اقتباس از استاد على ابوالحسنى (منذر).
٥. براى اطلاع بيشتر از زندگى ايشان، ر.ك: صمد سردارى‌نيا، »حاج ميرزا جواد آقا مجتهد تبريزى رهبر نهضت تنباكو در آذربايجان«، فصلنامه تاريخ و فرهنگ معاصر، س٦، ش٣ ٤ (پاييز و زمستان ١٣٧٦)، ص ٣٩٩ ٤٠٩ و شيخ حسن اصفهانى‌كربلايى، تاريخ دخانيه يا تاريخ وقايع تحريم تنباكو، به كوشش رسول جعفريان، (قم: نشرالهادى، چ١، ١٣٧٧)، ص٨٢.
٦. كتاب ام‌القرى نوعى داستان يوتوپيايى است كه به صورت گزارش‌نامه مذاكرات يك جمعيت بين‌المللى اسلامى تنظيم شده است. در اين گزارش‌نامه، نويسنده چنان مى‌پندارد كه از سراسر سرزمين‌هاى اسلامى، نمايندگان مسلمانان در يك اجلاسيه در مكه جمع شده‌اند و مشكلات مسلمانان را بررسى مى‌كنند. نقل از: محمدجواد صاحبى در پيش‌گفتار: عبدالرحمن كواكبى، طبايع الاستبداد يا سرشت‌هاى خودكامگى، (قم: دفتر تبليغات اسلامى، چ ٣، ١٣٧٨)، ص ٢٠.
٧. على ابوالحسنى (منذر)، »آيةالله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز«، فصلنامه تخصصى تاريخ معاصر ايران، س ٥، ش ١٨ (تابستان ١٣٨٠)، ص ٤٢.
٨. مهدى مجتهدى، رجال آذربايجان در عصر مشروطيت، (تهران: نقش جهان، ١٣٢٧)، ص ٦٤.
٩. ايرج افشار، نامه‌هاى تبريز از ثقه الاسلام به مستشارالدوله، (تهران: فرزان، ١٣٧٨)، ص ٣٠٥.
١٠. نصرت‌اللَّه فتحى، زندگى‌نامه شهيد نيك نام ثقه الاسلام تبريزى، (تهران: نوريانى، ١٣٥٢)، ص ٣٣٨.
١١. زندگى‌نامه شهيد نيك نام ثقه الاسلام تبريزى، ص ١٠٥.
١٢. قيام آذربايجان و ستارخان، (تهران: نگاه، چ ١، ١٣٧٩)، ص ٤٧.
١٣. زندگى‌نامه شهيد نيك نام ثقه الاسلام تبريزى، ص ٣٣٨.
١٤. تاريخ هيجده ساله آذربايجان، (تهران: اميركبير، چ ١٠، ١٣٧١)، ص ٢٥١.
١٥. رجال آذربايجان در عصر مشروطيت، ص ٦٤.
١٦. آيت‌الله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسس و مصحح مشروطه تبريز، ص ١٧.
١٧. كامران نجف‌زاده، »سالگرد يك هديه«، روزنامه كيهان، مورخ ٢٠/٦/ ١٣٨١، ص ١٤.
١٨. البته از آن‌جا كه محمدعلى ميرزا وليعهد، بعد در دوران پادشاهى خود مجلس شوراى ملى را به توپ بست، بسيارى از مورخان سكولار مشروطه‌خواه، در ضديت با او قرار گرفتند و از اين‌رو، در كتاب‌هاى تاريخى‌شان اعمالى را به وى نسبت دادند كه نمى‌توانيم به همه آن‌ها اعتماد كنيم، بر اين اساس، براى اطلاع از استبداد قاجارى بايد به كتاب‌هايى مراجعه كرد كه در معرض چنين اتهامى نبوده، مورد وثوق باشند. به طور مثال؛ مى‌توان به فضايى استبدادى كه حاج آقا نورالله در رساله مكالمات مقيم و مسافر از آن دوره ارايه مى‌دهد، اعتماد كرد.
١٩. تاريخ مشروطه ايران، (تهران: اميركبير،چ ١٩، ١٣٧٨)، ص ١٤٨.
٢٠. خاطرات سياسى ميرزا على‌خان امين‌الدوله، صص ١٣٣ ١٣٢.
ميرزا رضا كرمانى در جريان محاكمة خود در پاسخ به اين سؤال كه »شما كه اقرار مى‌كنيد تمام اين‌صدمات را وكيل الدوله براى تحصيل شؤونات و نايب‌السلطنه براى حبّ با او به شما وارد آورده‌اند، شاه شهيد چه تقصيرى‌داشت؟« مى‌گو.يد:
پادشاهى كه پنجاه سال سلطنت كرده باشد، هنوز امور را به اشتباه كارى به عرض او برسانند وتحقيق نفرمايند و بعد از چندين سال سلطنت، ثمر آن درخت، وكيل الدوله، آقاى عزيز السلطان، امين خاقان و اين اراذل واوباش بى پدر و مادرهايى كه ثمرة اين شجره شده‌اند و بلاى جان عموم مسلمين گشته باشند، چنين شجر را بايد قطع كرد كه‌ديگران اين نوع ثمر ندهد. ماهى از سرگنده گردد، نى ز دُم. اگر ظلمى مى‌شد از بالا مى‌شد.
خان بابا بيانى، پنجاه سال تاريخ ايران‌در دورة ناصرى، ج ١، ص ٦٨٨.

٢١. سعيدى سيرجانى (به كوشش)، وقايع اتفاقيه (مجموعه گزارش‌هاى خفيه نويسان انگليس در ولايات جنوبى ايران)، (تهران: نوين، چ ٢، ١٣٦٢)، ص ٢٥٨.
٢٢. محمد على‌سياح، خاطرات حاج سياح يا دورة خوف و وحشت، صص ١١٣ ١١١.
٢٣. حامد آلگار، دين و دولت در ايران (نقش علما در دوره قاجار)، ترجمه ابولقاسم سرى، (تهران: توس، چ ١، ١٣٥٦)، ص ٣٥.
٢٤. قيام آذربايجان و ستارخان، ص ١٧٢.
٢٥. در آن زمان، مملكت ما وزرات‌خانه نداشت؛ اما كسانى بودند كه اختيارات‌شان به اندازه وزير بود؛ البته نوع خاصى‌از وزارت از زمان ناصرالدين شاه وجود داشته است. ناصرالدين شاه، هيأت وزيرانى را انتخاب و براى هر كدام آن‌ها مسؤوليتى‌را مقرر كرد كه زير نظر صدراعظم فعاليت مى‌نمودند. اين هيأت تا زمان مظفرالدين شاه نيز به كار خود ادامه داده است.
٢٦. تاريخ مشروطه ايران، صص ٣١ ٣٢.
٢٧. تاريخ مشروطه ايران، صص ٢١٤ ٢١٥.
٢٨. تاريخ مشروطه ايران، ص ٢٢١.
٢٩. خاطرات و خطرات، ص ٢١٤.
٣٠. البته مجتهد، پيش از اشغال ايران به وسيله روس‌ها نيز به دليل انحرافى كه مشروطه از سوى مشروطه‌خواهان افراطى يافته بود، از دربار حمايت مى‌كرد.
٣١. ابراهيم فخرايى، گيلان در جنبش مشروطيت، (تهران: شركت سهامى، چ ٣، ١٣٧١)، ص ٩٤.
٣٢. عبدالحميد اشراق خاورى، مائده آسمانى، صص ٣٢ ٣٣، نقل از: آيت‌الله حاجى ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى‌مؤسّس و مصحّح مشروطه تبريز، ص ٢٩.
٣٣. رجال آذربايجان در عصر مشروطيت، ص ٦٦.
٣٤. زندگى نامه شهيد نيك نام ثقه الاسلام تبريزى، ص ٤٠.
٣٥. مهدى ملك‌زاده، تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج ١، ك ٢، (تهران: علمى، چ ٤، ١٣٧٣)، صص ٣٧٨ ٣٧٩؛ تاريخ مشروطه ايران، صص ١١٥ ١١٦.
٣٦. تاريخ مشروطه ايران، صص ١١٢ ١١٨.
٣٧. ر.ك: تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج ١، ك ٢، ص ٣٩٩؛ تاريخ مشروطه ايران، صص ١٧٤ ١٧٦.
٣٨. ر.ك: زندگى‌نامه شهيد نيك نام ثقه الاسلام تبريزى، ص ١٢١؛ تاريخ مشروطه ايران، صص ٢١٣ ٢١٥.
٣٩. نامه‌هاى تبريز از ثقه الاسلام به مستشارالدوله، ن ٨، صص ٢٧ ٢٦.
٤٠. قيام آذربايجان و ستارخان، ص ٤٨.
٤١. روزنامه انجمن، س ٢، ش ٣؛ مجموعه آثار شادروران ثقه الاسلام شهيد تبريزى، ص ٧٢، نقل از: آيت‌الله حاجى‌ميرزا حسن آقا مجتهد تبريزى مؤسّس و مصحّح مشروطه تبريز، ص ٥٦؛ تاريخ انقلاب مشروطيت ايران، ج١، ك٢، صص٣٧٩ ٣٧٨؛ تاريخ مشروطه ايران، صص ١١٦ ١١٥.